<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>چراغ هدايت</title>
<link>http://cheraq.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " چراغ هدايت "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 12:19:24 GMT</lastBuildDate>
<author>فاطمه گلپايگاني</author>
<item>
<title>شفا به بهانه‌ي روز مادر</title>
<link>http://cheraq.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%b4%d9%81%d8%a7+%d8%a8%d9%87+%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%8a+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</link>
<description>&lt;P&gt;آقاي تبريزي نگاهي به ساعت ديواري شركت انداخت؛ ساعت چهار بعد از ظهر بود. با صداي بلند خانم نوري را صدا زد. خانم نوري آخرين خط نامه را تايپ كرد، برگه‌ها را برداشت و از اتاق كارش خارج شد.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;نامه‌هاي تايپ شده را روي ميز آقاي تبريزي گذاشت. آن‌جا يك شركت تبليغاتي بود و آقاي تبريزي رييس آن. پس از مطالعه‌ي نامه‌ها به خانم نوري گفت:« دست شما درد نكنه. امروز ديگه كار خاصي نيست، مي‌توني بري.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;گرماي هوا و صداي بوق ماشين‌ها كلافه‌اش كرده بود. از پشت شيشه‌ي اتوبوس بيرون را نگاه كرد. در پياده رو ازدحام جمعيت ترافيك ايجاد كرده بود. مردم عليرغم گرمي هوا با شور و شوق در حال خريد بودند.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;يك نفر وارد فروشگاه كنار خيابان شد و دو نفر با بسته‌هاي كادوپيچ شده از آن خارج شدند. از ديدن آن‌همه شور و شوق ابتدا لبخندي بر لب آورد و خيلي زود آن لبخند به قطره اشكي بدل شد كه از چشمش غلطيد و گونه‌اش را تر كرد. آهي كشيد و زير لب گفت:« روز مادر، روز زن!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;در ايستگاه بعدي دخترك كوچكي با مادرش سوار اتوبوس شدند. مادر گفت:« عروسكت رو بده مامان برات نگه داره.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;دخترك گفت:« نه، خودم بايد بچّه‌ام رو بغل كنم! آخه اگه از مامانش جدا بشه گريه مي‌كنه.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;آن‌قدر از اين حرف خوشش آمد كه از روي صندلي بلند شد و گفت:« بيا دخترم، بيا جاي من بنشين كه اگه با بچّه‌ات بخوري زمين...».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;قبل از اين‌كه حرفش تمام شود، دخترك با زبان بچّه‌گانه تشكر كرد و به مادرش گفت:« مامان! بيا واست جا پيدا كردم.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;مادر كنار دخترش نشست. دخترك برخلاف خرف چند لحظه قبلش عروسك را روي پاي مادر گذاشت. &lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;از دخترك خيلي خوشش آمده بود. او با موهاي مشكي حلقه‌اي، چشمان آبي، لپ‌هاي سفيد و صورتي و آن‌همه سرو زبان، چهره‌اي از خودش ساخته بود كه مي‌توانست در دل هر كسي جا باز كند و توي ذهن هركسي كه يكبار ببيندش براي هميشه باقي بماند.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; :« خاله‌جون! شما بچّه دارين؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;از شنيدن اين سؤال يكّه خورد. كمي خودش را جمع كرد و پرسيد:« بچّه‌ي چه‌جوري؟ مثل بچّه‌ي خودت يا بچّه‌ي راستكي؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; :«يه بچّه مثل من. راستكي راستكي.»&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;خانم نوري نگاهي به صئرت دوست داشتني دختر انداخت. آهي كشيد و گفت:« آره عزيزم! بچّه دارم.». زير لب ادامه داد:« اما نه يك بچّه مثل تو.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;وارد خانه شد. از ديدن همسرش كه در آشپزخانه‌ي تاريك نشسته بود، ترسيد. جيغ خفيفي كشيد و پرسيد:« اين‌جا چكار مي‌كني؟ چرا توي تاريكي نشستي؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;از نگاه كردن به چشمان بيمار همسرش طفره مي‌رفت. وقتي به صورت مردي كه تا يك ماه پيش نود و پنج كيلو بوده و الان به زحمت به شصت و پنج كيلو مي‌شود نگاه مي‌كرد، همه‌ي غصه‌هاي دنيا يك جا در دلش مي‌ريخت.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;يادش نرفته بود كه يكي از همسايه‌ها بي رودربايستي گفته بود:« مريم‌خانم! نكنه شوهرت معتاد شده باشه؟ حواست بهش باشه. پسر خواهرم هم همين‌طور شده بود. لاغر و زرد و زار. يك‌وقت به خودمون اومديم كه ديگه كار از كار گذشته بود و خوابوندنش سينه‌ي قبرستون. تا فرصت هست يك كاري براش بكن.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;پدرش هم كه مي‌رفت و مي‌آمد و مي‌گفت:« اين پسره از همون اول مريضي داشت. پُفِ زير چشمش رو نديدي چطوري بود؟ شوهر نكردي نكردي، وقتي هم شوهر كردي چه لعبتي گيرت اومد. حيف اون‌همه پول كه خرج دانشگاهت كردم. حيف از جوونيت كه راضي شدم به پاي اين تيكه‌ي يك لا قبا بريزي!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;سعي كرد خودش را با كار آشپزخانه سرگرم كند تا از دست اين فكرهاي درهم و برهم راحت شود. كتري را پر از آب كرد و روي اجاق گاز گذاشت. بعد هم شروع كرد به دستمال كشيدن كف آشپزخانه و ... .».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;سيني چاي به دست وارد اتاق شد. صحنه‌اي را ديد كه از هر چيزي برايش دلخراش‌تر بود. همسرش مثل بچّه‌هاي عقب‌مانده، در گوشه‌اي از اتاق نشسته و آن‌قدر لبش را جويده كه يك سوراخ به اندازه‌ي يك بند انگشت درست شده! از آن بدتر اين‌كه بي‌صدا اشك مي‌ريخت.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;سيني چاي را روي زمين گذاشت و شروع كرد به نوازش موهاي همسرش. او را عاشقانه دوست داشت. تمامي لحظات گذشته‌ي با هم زندگي كردنشان، خاطرات خوشي بودند. مقداري تنظيف برداشت و خون لب‌هايش را پاك كرد و كمي بتادين به آن زد.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;زير لب زمزمه‌اي داشت:« يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور.». چشمان همسرش به دورترين نقطه‌ي ممكن دوخته شده بود و انگار اصلاً صدايي نمي‌شنيد.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;خيره سرانه ادامه داد:« دنيا كه به آخر نرسيده، مي‌ريم دكتر.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« مي‌ترسم!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« از چي؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« زندگي! چرا بيكار شدم؟ حالا از كجا بياريم بخوريم؟ سر برج به صاحب‌خونه چي بگيم؟ چرا ما بچّه‌دار شديم؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« باباجون! اين‌كار نشد يك كار ديگه.تو كه ماشاءالله هنرمندي! نبايد غصه‌ي بيكاري رو بخوري!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« هه! هنر! هنر كه براي آدم نون و آب نمي‌شه.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« علي‌جون! بيا با هم بنشينيم و مشكلاتمون رو بنويسيم. حتما يك راه حلي پيدا مي‌شه. تازه! منم كه دارم كار مي‌كنم. كمتر مي‌خوريم و گردتر مي‌خوابيم تا خدا برامون فرجي برسونه.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« با چندرغاز حقوق تو كدوم چاله رو مي‌تونيم پر كنيم؟ بعدم بابات بياد و بگه:’ فقط خرجت رو بچّه‌ي من نمي‌داد كه حالا داره مي‌ده.‘ نمي‌فهمم چطوري اسم خودم رو گذاشتم مرد.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« ول كن اين حرف‌هاي مأيوس كننده رو. مي‌رم كاغذ بيارم.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« چيه؟ دوباره كتاب‌هاي فراروانشناسي خوندي؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« نه. حالا گيرم كه خونده باشم. مهم اينه كه دوباره از يك جايي شروع كنيم.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;براي لحظاتي نگاهشان تلاقي كرد. گفت:« نه! اصلاً نمي تونم ادامه بدم. من مردني‌ام. نمي‌بيني چقدر لاغر شدم؟ بهتره من رو گول نزني! به فكر خودت باش، خودت و بچّه!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;بچّه! هميشه فكر مي‌كرد بزرگترين مشكل زندگي بيماري فرزندش باشد. تلويزيون را روشن كرد. جشن ميلاد بود.مصاحبه پشت مصاحبه. گزارش‌گر هر لحظه با بهانه و بي بهانه روز زن را تبريك مي‌گفت. احساس مي‌كرد دارد از شدت بغض خفه مي‌شود. طاقت آن‌همه رنج را نداشت. مي‌دانست كه كسي روز زن يا مادر را به او تبريك نخواهد گفت. با ديدن قبرستان بقيع غمش هزار برابر شد. چشمانش را بست و خود را در آن مكان مقدس يافت. توسل كوتاهي به حضرت زهرا كرد. با شنيدن زنگ تلفن گوشي را برداشت:« الو! سلام.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« سلام مامان‌جون! حال شما چطوره؟ روزتون مبارك.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« ممنون! شما چطورين؟ علي چطوره؟».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« علي ...؟ والله چي بگم؟ مثل سابق دارم سعي مي‌كنم راضي‌اش كنم بريم پيش روان‌پزشك.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« ديگه چي؟ فكر كردي بچّه‌ي ما روانيه؟ تا يك ماه پيش كه خوب بود. چطور شده كه يك دفعه رواني شده؟ هان!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« نه مامان جون. اين حرف‌ها چيه؟ كي من گفتم روانيه؟ خدا مي‌دونه كه دلم مي‌خواد زودتر خوب بشه. حالا چه با دكتر چه بي دكتر.».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« من مي‌دونم چرا علي يك‌دفعه اين‌جوري شده، از فكر و خياله مي‌فهمي؟ فكر وخيال! همه‌اش به خاطر اون بچّه‌اس. بگذارينش بهزيستي. يك مدت جلوي چشم باباش نباشه بهتره!». دنيا دور سرش چرخيد. ديگر هيچ‌يك از حرف‌هاي او را نفهميد.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;-:« الو! ... الو! ...». و صداي بوق تلفن.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;تلويزيون همچنان در رابطه با قدرداني از بانوان صحبت مي‌كرد. صداي دخترك در گوشش پيچيد:« خودم بايد بچّه‌ام رو بغل كنم. آخه اگه از مامانش جدا بشه گريه مي‌كنه!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;با قدم‌هاي لرزان به طرف بچّه رفت. نگاهش به نگاه معصومانه‌ي او گره خورد. اشك ريزان او را در آغوش كشيد و روي پايش نشاند. پسرك بدون اين‌كه بداند در اطرافش چه مي‌گذرد به مادر خنديد و براي اولين بار با دستان كوچكش اشك‌هاي مادر را كه بر گونه‌هاي تكيده‌اش جاري بود پاك كرد و صورتش را نوازش داد.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;باورش نمي‌شد. مثل خواب ديدن بود. آخر ناز كردن، اولين چيزي بود كه براي يادگيري‌اش دو سال وقت صرف شد ولي او هرگز واكنشي به تمرين‌ها نشان نداد. &lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;ناباورانه به او گفت:« مامان رو ناز كن!». كودك دوباره صورت خيس از اشك مادر را ناز كرد. كودك را در آغوشش فشرد و فرياد زد:« علي! اون بالاخره ياد گرفت! يادگرفت نوازش كنه!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;كودك را روي پاي پدر نشاند و گفت:« بابا رو ناز كن. زودباش ديگه. بابا رو ناز كن!».&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;كودك پنج‌ساله با دستان كوچكش پدر را ناز كرد. بغض پدر تركيد. زن و فرزندش را در آغوش كشيد. آن شب علي گريه كرد؛ گريه كرد و گريه كرد. براي هميشه از ترس‌ها و اضطراب‌ها راحت شد.&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;حالا بعد از چهار سال كه به آن روز مي‌انديشد، احساس مي‌كند، بهترين هديه را در روز مادر دريافت كرده است. هديه‌اي از طرف حضرت زهرا! « شفا به بهانه‌ي روز مادر.».&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Jul 2006 08:45:00 GMT</pubDate>
<comments>http://cheraq.parsiblog.com/Comments/1</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=73294</wfw:commentRss>
 <dc:creator>فاطمه گلپايگاني</dc:creator>
<guid>http://cheraq.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%b4%d9%81%d8%a7+%d8%a8%d9%87+%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%8a+%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


